| دوباره قلبم گرفته است! درد می کند
در امتداد شب، سخت زخمم می زنند، تا زخمی و تلخ، با درد بنویسم، اما با جان شیفته ای که برای شیفته بودن، محتاج زخم و درد و رنج است، برای او که همه غرورم است، از درد «تلخ» و «شیرین» انتظار می گویم!
رفتن با پای زخمی! نوشتن با دست زخمی! دیدن با چشم زخمی! گفتن با لب زخمی! اندیشیدن با ذهن زخمی! و عشق ورزی با قلب زخمی! آسان و ساده نیست، اما! می شود با پای زخمی در سنگلاخ رفت، با دست زخمی بر سنگها نوشت، با لب زخمی در سکوت فریاد زد، با چشم زخمی در تاریکی دید، با ذهن زخمی در سحر اندیشید، و با قلب زخمی عشق ورزید تا خود صبح! و این، راه جانهای آزاد عاشق است.
|