جمعه 22 خرداد1388
هستي كوچولو، از سياست چه مي فهمد!؟
هستي كوچولو، از سياست چه مي فهمد!؟
من و فرداي انتخابات و هستي كوچولو
هستي كوچولو كه تازه چند روز است كارنامه قبولي كلاس اول دبستان را گرفته و هنوز سالهاي سال مانده است كه بتواند حق راي دادن پيدا كند و براي راي دادن پاي صندوق راي برود، اينك بر اثر آنچه كه در جامعه، ديده و شنيده و فهميده، با «تعصب» و «گريه» و «خنده» و «تهديد» و «قهر» و «آشتي»، تكليف كرده است تا به فردي كه او مي گويد و مي خواهد راي بدهيم. او با همان لحن و صداقت كودكانه مي گويد: فلاني «بد» است و افرادي «... » دور و برش را گرفته اند و فلاني «خوب» است و افراد «...» دور و برش را نگرفته اند، و هستي كوچولوي سياست زده كه فقط دو نام «...» و «...» را مي داند، و چيزي از «سياست» و «اقتصاد» نمي فهمد، با يكي سخت بد است و از او بد مي گويد، و با يكي عجيب خوب است و طرفداريش را مي كند. هستي كوچولو عكس يكي را مي خواهد بر ديوار اتاق و تيرچراغ برق كوچه و شيشه اتومبيل نصب كند و عكس يكي را مي خواهد هر كجا كه ديد «پاره» كند. هستي كوچولو بر اين باور است اويي را كه او مي خواهد و دوست مي دارد، رئيس جمهور خواهد شد، و اما اگر اينچنين نشد، در همه سالهاي پيش رو، او با چه ديدي به رئيس جمهوري كه دوستش ندارد و نمي خواست انتخاب شود، نگاه خواهد كرد!؟
هستي كوچولو، با همان ناز و ادا و اطوارهاي كودكانه، و اصرار زياد، «نظر» و «راي» مرا كه نمي خواستم راي بدهم بدست آورده، و از مادرش خواسته تا بجاي او نام رئيس جمهور را بر روي برگه راي بنويسد. او به گفته مادرش اعتماد ندارد. او مي ترسد مادرش در «عمل» دروغ بگويد، و نام ديگري را بنويسد، و بهمين خاطر مي خواهد يا خودش بنويسد يا با چشم خودش ببيند كه مادرش بر روي برگه راي نام چه كسي را مي نويسد.
وقتي ما خواب بوديم. وقتي ما به فكر انتخاب «مدرسه» و خريد «بستني» و «اسباب بازي» و «پفك» و «چيپس» براي هستي كوچولو بوديم، هستي كوچولو، در جامعه اي كه گرفتار «تب» بود، سياست زده شد، غكس ها و صداها و فريادها را ديد و شنيد، و اينك امروز صبح، زودتر از هميشه و قبل از همه افراد خانواده از خواب بيدار شده، و براي رفتن پاي صندوق راي و نوشتن نامي كه دوست مي دارد، عجله دارد. او امروز صبح، حتي نمي خواست برنامه «فتيله» را هم ببيند، و نديد! سياست و تبليغات چه بر سر كودكان ما آورده است!؟ چه كساني و چگونه بر ذهن و باورهاي كودكان ما تاثير مي گذارند!؟ و سرنوشت هستي كوچولوي سياست زده اي كه در هشت سالگي براي كشورش در ذهنش رئيس جمهور انتخاب مي كند، در فرداي ايران چه خواهد شد!؟
هيچگاه فكر نمي كرديم، هستي كوچولو، اينگونه و در اين سن بدام «سياست» و «تبليغات» بيفتد و گرفتار«تعصب» و «افراط» شود، اما زماني كه غافل بوديم و اين فكر را نمي كرديم، اين اتفاق افتاد. اتفاقي كه نمي تواند خوشايند باشد. چرا كه قاعده نيست و بر خلاف قاعده است. دختر بچه هاي هشت ساله را چه به سياست!؟
امشب! هستي كوچولو، چشمهاي بسته و گرفتار ما را بر روي حقيقتي تلخ باز كرد، بچه ها آنجوري كه ما مي خواهيم، فكر نمي كنند و و «بار» نمي آيند و بزرگ نمي شوند ، آنها نسلي هستند كه بسرعت از پدر و مادرها پيشي گرفته اند، آنها در شيب تند سياست بي ترمز حركت مي كنند، و چيزهايي را مي خواهند كه پدر و مادرشان نمي خواستند. خدا رحمشان كند.
هستي كوچولو، مطالعه «زياد» ندارد! چند كتاب «بيشتر» نخوانده است! از سياست و اقتصاد چيزي نمي داند، اما در رابطه با انتخاب رئيس جمهور اظهار نظر مي كند، آيا او فردا كه بزرگ شد نيز اينچنين خواهد بود!؟
امشب! بيشتر از هميشه مي ترسم و وحشت دارم، فكرهاي «باز» در جامعه «بسته» چه سرنوشتي خواهند داشت!؟ از خودم مي پرسم، هستي كوچولو، تا چه حد مجاز است كه بداند و بخواند!؟
هستي كوچولو! در همين سن، يه بسياري از خواسته هايش نرسيده و بسياري از چيزهايي را كه مي خواهد ندارد و اما «فكر» مي كند، كاري كه نبايد بكند... او هنوز نمي داند كه امشب، اينجا، فكر كردن ممنوع است.
«عقل» و «منطق» را به كنار مي گذارم و بخاطر «دل» هستي كوچولو، دعا مي كنم، كسي را كه هستي كوچولو مي خواهد رئيس جمهور شود! بخاطر آنكه هستي كوچولو بخندد! بخاطر خوشحالي هستي كوچولو! پاي صندوق راي مي روم. نام كسي را كه هستي كوچولو مي گويد و مي خواهد مي نويسم. برگه راي را بدست «كوچك» او مي دهم كه در صندوق بيندازد، و اما اگر رئيس جمهوري كه او مي خواست انتخاب نشود، به او چه بگويم!؟

