| در هوایی ابری و بارانی.
میان فصل برگ ریزان پائیز.
دیشب او با باران آمد.
متولد شد.
با فریاد!
بدنیا آمد.
سرشار از عشق!
یک ایرانی دیگر،
با کوله باری از خواست و نیاز و توقع و امید
به ایران ایرانیان اضافه شد!
تا در چهل و پنج سالگی.
پدری کوچک و گرفتار دلهره،
ناگهان، پدر بزرگ شود!
به چشم های کوچک و هراسانش نگاه می کنم
او نسل سوم انقلاب است
نسلی که فردا
سیب انقلاب، سهم او خواهد شد
کنارش می نشینم
در گوشش راستش زمزمه می کنم «عدالت»
در گوش چپش نجوا می کنم «آزادی»
و او را بخدا می سپارم...
|