| عقاب و کلاغ!
پادوها! زیر سایه عقاب، می دوند و می دوند، اما شکار عقاب نمی شوند!
مرحوم دکتر خانلری یک شعر بسیار زیبایی دارد بنام عقاب، شعری که خدا بیامرز مرحوم هاشم ارکان! بسیار زیبا و دلنشین، دکلمه و نمایشی اجراء می کرد، و معمولا هفته ای یکبار و وقتی دلم خیلی می گیرد، در خلوت تنهایی، ابیاتش را مرور کرده و فاتحه ای برای هاشم ارکان، که مرا با این شعر آشنا کرد می خوانم، یاد آن «چایی هایی» که با هاشم در کتابخانه کوچکش خوردیم بخیر!
«گویند زاغ سیصد سال عمر کند و گاه سال عمرش، ازاین نیز درگذرد، و عقاب را سال عمر، سی بیش نباشد»
عقاب
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازاو دور شد ایام شباب
دید! کش دور به انجام رسید
آفتابش! به لب بام رسید
باید ازهستی! دل برگیرد
ره! سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره کار
گشت بر باد سبک سیر! سوار
********************
آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگها ازکف طفلان خورده
جان زصد گونه بلا دربرده
سالها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
********************
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد بشتاب
گفت:
کای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم هر چه تو می فرمایی
(و کلاغ خودش و جمع و جور کرد و با ترس و لرز گفت: جناب عقاب!)
ما بنده درگاه توایم
تا که هستیم هوا خواه توایم
بنده اماده! بگو فرمان چیست؟
جان براه تو سپارم، جان چیست؟!
********************
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پرست
لیک پرواز زمان تیزترست
گر چه ازعمر دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه
عمرم ازچیست بدین حد کوتاه؟!
تو بدین قامت و بال نا ساز
به چه فن یافته ای عمر دراز؟!
********************
(و عقاب ازگفته های پدرش که ازپدرش در رابطه با زاغ شنیده می گوید، از اینکه پدرش نیز همچون پدرش نتوانسته کلاغ را شکار کند، و کلاغی که شاهد مرگ پدر و پدربزرگش بوده، اینک شاد و سرخوش، شاهد مرگ خود او نیزشده است. و عقاب فریاد می زندJ
چیست سرمایه این عمر دراز؟!
رازی اینجاست، تو بگشا این راز!
زاغ گفت:
ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دگری را چه گنه؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیاید فرود
آخر ازاین همه پروازچه سود؟
پدر من! که پس ازسیصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که بر چرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز بر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ازخاک شوی بالاتر
باد را بیش گزند است و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود پیک هلاک
ما از آن، سال بسی یافته ایم
کزبلندی، رخ بر تافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش ازآن گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان است
چاره رنج تو زان آسان است
خیزو زین بیش ره چرخ مپوی
طعمه خویش بر افلاک مجوی
ناودان! جایگهی بس نکوست
به ازآن، کنج حیاط و لب جوست
من که بس نکته نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
آشیان در پس باغی دارم
واندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست
(و البته!)
آنچه زان، زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود، اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پشه، مقام زنبور
آن دو همراه رسیدند ازراه
زاغ بر سفره خود کرد نگاه
گفت خوانی که چنین الوان است
لایق حضرت این مهمان است
می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ماحضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد ازاو، میهمان پند
(و عقاب! متنفر و منزجر فقط به کلاغ و مردار خوردن کلاغ نگاه می کرد، و چاره ای جزاستفراق نداشت)
عمر در اوج فلک برده بسر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر حویش
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید اززاغ بیاموزذ پند!
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ریش
گیج شد، بست دمی دیده خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گردش اثری زینها نیست
آنچه بود ازهمه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال برهم زد و برجست ازجا
گفت کای دوست ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر بر اوج فلکم باید مرد
عمر در گند بسر نتوان برد!
********************
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت!
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
(عقاب رفت و رفت و رفت و مرد، و کلاغ نشست و نشست و نشست و به مرگ عقابان نگاه کرد)
|