| 
در آن زمانها که به شهرداری می گفتند «بلدیه» و خبری از «شورا» و «شورابازی» و نشانی از «اتاق شیشه ای» نبود، ورطب خورده منع رطب نمی کرد!، یکنفر افتاده بود توی «چاه» و یک نفر بالای چاه، گفته بود: عزیز! صبر می کنی بروم «طناب» بیاورم؟! و اون «شهروند» فلک زده بخت برگشته ای که در چاه افتاده بوده، از ته چاه داد می زند که: خدا پدرت را بیامرزد، اگر صبر نکنم چکنم؟! و بعضی روایت می کنند که گفته بوده است: خدا پدر بیامرز! جز صبر، چاره دیگری هم دارم؟!
|