تقدیم به معلم هایی که اندیشیدن را یاد می دهند!
هر چه می خواهی باش! هر که می خواهی باش! اما خوب باش! 

هنوز مدرسه نمی رفتم و بجای خانه، روزها را در مغازه شیرینی فروشی پدر سپری کرده و خیابان و مغازه شده بود اولین مدرسه و آموزشگاه و بعبارتی اولین دانشکده من!
پدر نبود، رفته بود بازار جنس بیاورد. در قسمت ورودی مغازه روی پاگرد نشسته بودم که کسی وارد مغازه نشود.
پیرزنی زرتشتی با چارقد سبز گلدار و دامن بلند و زنبیلی در دست، که مشتری پدر بود، نفس زنان، خسته از راه آمده، کنارم نشست، فهمید پدر مغازه نیست. چشمم به چشمش افتاد. زل زدم. در عالم کودکی نمی دانستم چه باید بگویم! اونموقع زبانم هم الکن بود و گاهی نمی توانستم خوب حرف زده و بعضی کلمات را ادا کنم. خجالتی هم بودم!
اندکی خودم را کنار کشیدم و ناگهان خندیدم! نمی دانم خنده ام.خوب بود یا یا بد؟ و بدش آمد یا نه!؟ بهرحال بعد از چند دقیقه بلند شد که برود، چون گفته بودم که پدر تازه رفته و ممکن است که دیر بیاید.
موقع رفتن دستی بر سرم کشید. چند دانه مغز بادام گذاشت کف دستم و توی چشمام زل زد و گفت: جوون! هر چه می خواهی باش! هر که می خواهی باش! پیرو هر دین و آیین و مذهبی که می خواهی باش! اما خوب باش! خوب باش!
گفت و رفت و جمله اش هنوز پس از گذشته اینهمه سال در گوشم هست، هر چند که به اولین درسی که از اولین معلم گرفتیم، هیچوقت عمل نکردیم.
بیست و شش سال بعد این جمله را در قسمتی از متن نمایشنامه در سکوت گذرگاه جای دادیم، و اما هنوز هم فکر می کنم که اولین معلم و اولین کسی که اولین درس را در زندگی بهم یاد داد، آن پیرزن زرتشتی بود که دیگر هم هیچوقت اورا ندیدم.
بعدهامعلم هایی در مدرسه های مختلف، حروف الفبا و خواندن ونوشتن را یادم دادند، حتی ریاضی و جمع و تفریق کردن و علوم و جغرافی و تاریخ و چیزهای دیگر را و اما درس اصلی را نه در مدرسه، که در مغازه پدر و در جامعه یاد گرفته بودیم.
خوب بودن، تمرین و مشق هم داشت و اما هیچوقت فرصت تمرین نداشتیم، و پدر با آنکه سواد خواندن و نوشتن نداشت و مدرسه نرفته بود، مدام در حال تمریق و مشق کردن خوبی و خوب بودن بود؛ و هیچوقت هم نفهمیدیم که معلم پدر خدا بیامرزمان کی بوده!؟
سال دوم دبستان در مدرسه ادب، از درس فارسی و املاء تجدید شده و تا مرحله رفوزه گی هم پیش رفته و اما با ارفاق قبول شده بودیم ، سال پنجم دبستان در مدرسه صدیق که خانه باغی در ابتدای خیابان فرخی فعلی بود، معلم زنی داشتیم که یک سالک کوچک بر صورت داشت و سال سوم و چهارم و پنجم معلممان بود و سال پنجم و موقع امتحان نهایی، پرونده ما را که دیده بود، باورش نشده بود که ما در سال دوم دبستان از فارسی و املاء تجدید شده باشیم، چون فارسی و املا و کلا نگارشمان با تشویق مداوم این خانم معلم خیلی خوب و بهتر شده بود.
یک روز صبح که هوا هم گرم بود، خانم معلم چادرش را سر کرد و پیاده از مدرسه صدیق تا مدرسه ادب که در انتهای خیابان فرمانداری بود رفت تا بفهمد که چرا ما سال دوم تجدید شده ایم و چرا نمره ما کم شده بوده است، و <توجه> آن معلمی که اسم و فامیلش هم در خاطره ما بجا نمانده، بزرگترین مشوق ما برای نوشتن و خوب نوشتن بود، و سالهاست که نمی دانیم در کجا باید بدنبالش بگردیم!؟
تبصره اول: